روزها بود کلی حرف درباره آدمیت داشتم و دارم اما فرصت نمی کردم بنویسم. به هر حال الآن وقتشه تا یک چشمه رو کنم.
۳ ماه پیش داشتم از عرض خیابون رد می شدم، از اونجایی که هوا بارونی و زمین لغزنده بود وسط خیابون سر خوردم و افتادم جلوی یک ماشین و ماشین من رو شوت کرد و کوبیده شدم به جدول وسط خیابون و...
انقدر گیج بودم که روی زمین زیر بارون دراز کشیدم، حس خلسه همراه با رخوت بهم دست داد، ضربه به سرم خورده بود، مردم اومدن و چهار دست و پام رو گرفتن و سوار ماشینم کردن، راننده که یه حاجی بازاری بود از من گیج و منگ آدرس می پرسید و من حال جواب دادن به حاجی و زن و بچه اش رو نداشتم فقط بهشون گفتم که چیزیم نیست و من رو ببرید در خونه که دفترچه بیمه ام رو بردارم تا هزینه عکس و رادیو لوژی و اسکن و اینام زیاد نشه (قاعده اینه که هزینه رو اونا بپردازن ولی خب خواستم توی خرج نیافتن)
یه خورده با ماشین دور محله چرخیدن تا گیجی از سرم بیافته، هوش و حواسم که سر جا اومد راهنماییش کردم. در خونه پیاده ام کردن و قرار شد منتظر بمونن تا با دفترچه بیمه برگردم اما منتظر نموندن...
درد شکستگی دنده و ترس از ضربه مغزی شدن رو فراموش کردم، انقدر دلم پر از کینه شده بود که اصل ماجرای تصادف رو فراموش کردم.
چند روز بعد که غم نامردی حاج آقا و منزل محترمش از سرم افتاد تازه خاطرات اون حادثه، جلو چشمم اومد، من قاعدتا نمی تونستم جون سالم از اون تصادف در ببرم جز با لطف خدا.
دوباره متولد شدم تا نامردی ببینم.